اشعار فاطمی
سلام من به تو یا صاحب الزمان مهدی(عج)  - فدای آن گل زیبای مه نشان مهدی(عج)
لینک های مفید

طبع مى‏خواهد كه وصف زینب كبرى كند

ولادت با سعادت حضرت زینب کبری (س) و روز پرستار مبارک باد

چون در مورد حضرت زینب کبری (سلام الله علیها ) شعری نداشتم و از طرفی دوست داشتم مطلبی راجع به آن بانوی بزرگوار در وبلاگم قرار دهم لذا شعری از شاعر بزرگوار جناب آقای -- عباس رسولی -- برگزیدم .

عذر شعر نگفتن امثال مرا هم ایشان در بیت اول آورده است !

طبع مى‏خواهد كه وصف زینب كبرى كند

لیك، قطره كى تواند صحبت از دریا كند؟

توسن طبعم در اینجا پاى در گل مانده است

مرغ بى ‏پَر چون سفر بر عرصه عُنقا كند؟

نطق گویا عاجز است از شرح و ذكر وصف او

كى تواند خامه مدح آن ملك ‏سیما كند؟

جد پاكش مصطفى، باب كبارش مرتضاست

مادرش زهرا كه مدحش ایزد یكتا كند

چون حسین و چون حسن دارد برادر، هر یكى

ناز بر موسى بن عمران، فخر بر عیسى كند

در شهامت ‏بود وارث بر على مرتضى

همت والاى او تفسیر «كرمنا» كند

دختر زهرا كه در حجب و حیا و عصمتش

نقش مادر را به خوبى در جهان ایفا كند

در شجاعت چون حسین و در صبورى چون حسن

در عبادت پیروى از مادرش زهرا كند

دّر دریاى عفاف و گوهر گنج ‏حیاست

عفتش یاد از حیاى مریم عذرا كند

گاه در آغوش گیرد اصغر لب تشنه را

تا بخوابد آب را در خواب خود رؤیا كند

گاه دلدارى دهد بر مادران سوگوار

گاه دلجوئى ز آل و عترت طاها كند

گاه آید بر سر نعش برادر از خِیم

از ته دل ناله و فریاد و واویلا كند

گاه هم گیرد ز دست دختران بى ‏پناه

از خیام سوخته رو جانب صحرا كند

كیست چون زینب كسى كو در دیار كربلا

ناله جانسوز او تاثیر در دلها كند؟

كیست چون زینب كه با یك جلوه از نور رُخش

رخنه‏ها در قلب موسى، در دل سینا كند؟

كیست چون زینب كه در راه رواج دین حق

مو به مو برنامه دین خدا اجرا كند؟

كیست چون زینب كسى كو در ره دین خدا

در جهان دار و ندار خویشتن اهدا كند؟

كیست چون زینب كسى كو با اسیرى خودش

خون پاك كشتگان كربلا احیا كند؟

كیست چون زینب كه با تدبیر مظلومانه‏اش

دشمن پست و زبون را تا ابد رسوا كند؟

كیست چون زینب كسى كو در میان دشمنان

چون على مرتضى در نطق خود غوغا كند؟

كیست چون زینب كه در بزم یزید بى ‏حیا

خطبه‏اى ایراد كرده محشرى برپا كند؟

كیست چون زینب كه او با یك كلام آتشین

تنگ و تاریك این جهان در دیده اعداء كند؟

دختر شیر خدا بود و خودش هم شیر بود

كس ندیده شیر را كز روبهان پروا كند

در جهان املاء دین را كرده انشاء مو به مو

كیست چون زینب كه این املاء را انشاء كند؟

پیروى باید كند از دخت زهرا و على

هر كه مى‏خواهد كه راه دین حق پیدا كند

روز محشر گر به شكوه لب گشاید بى ‏گمان

محشرى دیگر به پا در محشر كبرا كند

دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب

دوستانش هم مقر در سایه طوبا كند

اى «رسولى‏» غم مدار از گیر و دار روز حشر

دختر زهرا اگر از راه لطف ایما كند

منبع تصویر و شعر : سایت تبیان


داستان توسل به حضرت زینب (س)

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1393/12/3/2996258_576.jpg

حضرت زینب علیهاالسلام

سرت را پایین مى‏ اندازى، طاقت این كه سر بلند كنى و به چشمان مادر خیره شوى را ندارى. نگاهت را به گوشه تاقچه روى عكس پدر، كه خیره نگاهت مى‏ك ند، ثابت مى‏ كنى؛ این روزها عجیب دلِ گرفته‏ اى دارى!

هنوز نتوانسته‏ اى باور كنى كه براى همیشه، خانه‎نشین شده ‏اى. وقتى یادت مى‏ آید كه درس و مدرسه را براى همیشه مى‏ خواهى ترك كنى، دلت مى‏ سوزد. احساس مى‏ كنى از نوك پا تا سرت تیر مى‏ كشد و اندوهى عمیق تو را از بودن، پشیمان مى ‏كند.

ـ فوزیه، دخترم! اینقدر به خودت فشار نیار، من تحمّل غصّه‏ هاى تو را ندارم.

نگاهت را بر مى‏ گردانى؛ به گوشه اتاق كه مادر نشسته خیره مى ‏شوى؛ یك لحظه آرزو مى‏ كنى كاش پاهایت رمقى در خود داشت و مى‏ توانستى بلند شوى، مى‏ دویدى و مادر را در آغوش مى‏ كشیدى!

آب دهانت را قورت مى‏دهى. بغضى سنگین، گلویت را مى ‏فشارد. مى ‏خواهى چیزى به مادر بگویى؛ مى‏ خواهى چیزى بگویى و درد مادر را كمى تسكین دهى. زبان در دهانت نمى‏ چرخد. پرده اشك جلوى چشمانت را مى‏ گیرد و چهره شكسته و خسته مادر را تار مى ‏بینى.

مادر خیره نگاهت مى ‏كند. زیر لب چیزهایى را زمزمه مى‏ كند. دلت برایش مى‏ سوزد؛ آرزو مى ‏كنى كاش هرگز نبودى! مادر این روزها غصّه‏ هاى زیادى برایت خورده بود؛ شب‏ها تا دمیدن آفتاب با چشمانى اشك بار برایت دعا كرده بود، احساس شرم مى‏ كنى، فكر مى‏ كنى «بودنت» تنها غصّه دادن به مادر است. آه سردى از گلو بیرون مى‏ دهى، چشمانت را براى لحظه‏ اى مى ‏بندى.

ـ انگار قسمت من این بوده! با سرنوشت كه نمى ‏شه جنگید؛ شما هم غصّه من را نخورید، خداى ما هم بزرگه.

مادر تكانى به خودش مى‏ دهد؛ قامتش را خمیده ‏تر از همیشه مى‏ بینى؛ نزدیكت مى ‏آید. مى‏ خواهى بلند شوى، اما پاهایت رمقى در خود نمى‏ بیند كه همراهیت كند.

مادر دست روى شانه‏ ات مى‏ گذارد. چشم به چهره مادر مى‏ دوزى، چشمانش خیسِ اشك مى‏ شود. دستان سردت را توى دستان لرزانش مى‏ گیرد.

ـ شرمنده ‏ام دخترم! دیگر نمى دونم چه كار كنم؟ به كدوم دكتر نشانت دهم؟

http://sheykholeslam.ir/images/hazrat-zeynab.jpg

سرت را پایین مى ‏اندازى، احساس تشنگى مى‏ كنى؛ مى‏ خواهى از مادر جرعه‏ اى آب بگیرى، اما مى‏ بینى آب هم نمى ‏تواند عطشت را از بین ببرد.

ـ علاج من مادر! علاج من فقط دست خانم زینب هست و بس.

و بعد در حالى كه اشك در چشمانت حلقه زده، مى‏ گویى:

ـاین روزها، مال اونه، صاحبش اونه. تو رو قسمت مى‏ دم به حقّ این روزها منو ببرید حرم خانم. دیگر كارى به كار من نداشته باشید؛ خانم خودش مى ‏دونه از مهمونش چه جور پذیرایى كنه.

مادر چیزى نمى‏ گوید، دست روى زمین مى‏ گذارد و به زحمت بلند مى‏ شود.

ـ محسن، محسن پسرم!

ـ بله مادر! چیزى شده، اتفاقى افتاده؟

مادر با دست اشاره به تو مى‏ كند:

ـ محسن جان، پسرم! امشب شب عزیزیه، فوزیه را بردارید ببرید به شام، شاید بى‏ بى زینب خودش یه نظرى به حال دخترم بكنه.

محسن نگاهت مى‏ كند؛ سرت را پایین مى‏اندازى تا نگاهت با نگاه محسن گره نخورد.

ـ خواهر! تو خودت خواستى برى شام؟

با تكان دادن سر، به برادر مى‏فهمانى كه دلت هواى شام كرده و خودت خواسته‏اى. محسن از جا بلند مى‏شود:

ـ آخه تو را با این حال چگونه از شهر حلب تا شام ببریم؟ راهِ كمى نیست. تازه، تو را نمى‏ توانیم با این حالى كه دارى، تكونت بدیم!

از حرف محسن دلخور مى ‏شوى:

ـ داداش! تو رو به خدا، دلم یه ندایى مى‏ ده. منو ببرید حرمش تا شفامو از خودش بگیرم.

محسن كنار پنجره مى‏ رود و از پشت شیشه كدر، چشم به حیاط مى ‏دوزد. صداى نوحه و عزادارى از بلندگو بلند مى‏ شود و سكوت خانه را به هم مى‏زند. محسن نفس عمیقى مى ‏كشد:

ـ اگر قراره شفات بده، اگه مى‏ خواد نظرى به تو بكنه، تو همین گوشه كه خوابیدى، همین جا كه هستى، شفات مى‏ده. اینو بدون هر جا باشى، شفا مى‏ گیرى.

حضرت زینب علیهاالسلام

محسن حرفش را كه به اتمام مى رساند، با عجله از اتاق خارج مى ‏شود، صدایش را مى ‏شنوى كه مى‏ گوید:

ـ مامان! زنجیر منو كجا گذاشتى؟ دیشب كه از هیأت اومدم، گذاشته بودم روى تاقچه.

دستت را از زیر لحاف بیرون مى‏ آورى؛ دسته زنجیر را كه از عرق كف دستت خیس شده، مى‏ بینى. آخه دیشب از همان لحظه كه محسن زنجیر را روى تاقچه گذاشته بود، از مادر خواسته بودى آن را برایت بیاورد. تا صبح، چشم به زنجیر دوخته بودى؛ بارها از خود پرسیده بودى: چندین بار این زنجیر با سوز سینه و اشك برادر بالا و پایین آمده بود؟ دلت مى‏ خواست بلند مى ‏شدى پیراهن برادر را كنار مى ‏زدى و كبودى‏ هایى كه زنجیر از خود به جاى گذاشته بود را مى‏ دیدى. صداى مادر توجه‏ ات را به خود جلب مى‏ كند:

ـ فوزیه! زنجیر را دیشب دادم دستت، كجا گذاشتى؟

تكانى به خودت مى‏ دهى، دستت را بالا مى‏ آورى و زنجیر را به مادر مى‏ دهى.

ـ مامان! شما برید، دلم مى‏ خواد تنها باشم. برید مهمون حسین مظلوم و غریب شوید؛ واسم دعا كنید، دعاى شما مستجاب مى‏شه.

حرفایت همچون تیرى، دل مادر را مى ‏سوزاند. سر بر مى ‏گرداند تا اشكش را نبینى. شانه ‏هایش كه تكان مى‏ خورد، مى‏ فهمى كه مادر دلسوخته ‏تر از توست.

تاریكى، فضاى اتاق را در بر مى‏ گیرد. چشم مى ‏چرخانى، چیزى نمى‏ بینى؛ تنها نورى كه دلت را روشن مى‏ كند، نور ماه است. صداى گریه و سینه زنى از توى كوچه به گوشت مى ‏رسد. مى‏ خواهى بلند شوى و از پشت پنجره چشم به عاشقانى بدوزى كه به عشق حسین شان آمده‏ اند و عزادارى مى ‏كنند.

دستانت را روى زمین مى‏ گذارى و خودت را به سوى پنجره مى‏ كشانى. دردى توى بدنت مى ‏پیچد؛ لرزه بر بدنت حاكم شده و با سر بر زمین مى‏ افتى. درد پاهایت شدّت مى‏ گیرد. اتاق با تمامى وسایلش دور سرت به چرخش در مى‏ آید. تحمّلت را از دست مى ‏دهى، بغض سنگینى كه در این چند روزه گلویت را مى ‏فشارد و به خاطر مادرت كنترل كرده ‏اى، مى ‏شكند. فریاد بلندى م ‏زنى؛ چشم هایت را مى ‏بندى:

ـ یا حسین! قربون غریبى‏ ات برم؛ قربون مظلومى‏ ات برم. مظلومى كه به خاطر مظلومیتش، به خاطر تنهایى‏ اش، كوچك‏ترین فرزندش را جلوى تیر دشمن گرفت؛ از دشمن براى فرزند شش ماهه ‏اش آب خواست. تو را به همون فرزندت قسم مى‏ دم، بر لباى تشنه ‏اش و گلوى خشكیده ‏اش! كمكم كن، نجاتم بده. من دیگر تحمّل ندارم.

انگار كبوتر دلت در حرم بى‏بى به پرواز درآمده؛ دست توسّل به سمت ضریح گرفته‏ اى و با ناله ‏اى جان سوز، عرضه مى ‏دارى:

ـ زینب جان! دلم گرفته؛ خانم جون! دارم دق مى‏ كنم، دارم خفه مى ‏شم. دیگر طاقت ندارم، یا باید شفام بدى یا براى همیشه دعوتم كنى پیش خودت. تو رو قَسم مى ‏دم به بدن تكّه تكّه برادرت، به مظلومیت مادرت!

صداى گریه‏ ات آنقدر بلند مى‏ شود كه دیگر نه چیزى مى‏ بینى و نه چیزى مى‏ شنوى؛ خودت هم نمى‏ دانى كه چشم هایت گرمِ خواب شده است!

http://www.uploada.ir/images/aolw71wogp2783zswkmx.jpg

صداى اذان صبح توى گوشت مى‏ پیچد. چشم هایت را نیمه‏ باز مى‏ كنى، دلت با شنیدن آواى دلنشین «مؤذّن» آرام مى‏ شود. مى‏ خواهى بلند شوى، نمى‏ توانى؛ مى‏ خواهى وضو بگیرى و نمازت را به جا بیاورى. یكباره احساس مى‏ كنى كسى دستتو گرفته؛ صداى مهربان و دلنشینى مى‏ شنوى كه به تو مى‏گوید:

ـ بلند شو؛ برخیز فوزیه!

چیزى نمى‏ فهمى، ندایى از عمق دلت مى گوید: «دستش را بگیر و بلند شو.» دستش را محكم به دست مى‏ گیرى؛ بدون اینكه خودت بدانى چه شده، از جا بلند مى‏ شوى. انگار از یاد برده‏ اى كه پاهایت طاقت نگه داشتن جسم سنگینت را ندارد!

باوركردنش برایت مشكل است. هنوز نمى ‏دانى خواب هستى یا بیدار. چشم در اطراف مى‏ چرخانى، كسى را نمى ‏بینى؛ قدم هایت را آهسته بر مى‏ دارى. چشمت به مادرت مى ‏افتد كه گوشه‏ اى به خواب رفته. احساس سبكى مى ‏كنى؛ آنقدر سبك شده‏ اى كه مى‏ خواهى پرواز كنى. ناخود آگاه لبانت حركت مى‏ كند:

ـ اللّه اكبر، اللّه اكبر، لا اله الاّ اللّه. خدایا! شكرت، قربونت برم خانم.

و سپس با دیدگانى بارانى و لبى پرتبسّم مى‏ گویى:

ـ مامان! پاشو ببین خانم زینب شفام داد. پاشو ببین دستامو گرفت. ببین دیگه فلج نیستم. مامان! چشماتو باز كن.

مادر بیدار شده و حیرت زده نگاهت مى‏ كند. چشمانش را با دست مى‏ مالد. انگار هنوز شفاى دخترش را باور نكرده است. خودت را در آغوشش مى‏ اندازى، مادر نیز تو را در آغوش مى‏ فشارد و بوسه بارانت مى‏ كند. گاه دستانش را به سوى آسمان بلند كرده، و زبان به شكر مى‏ گشاید و همچنان با شوق، نگاهت مى‏ كند.

سیلاب اشك، صورتت را خیس مى‏كند. به تصویر و قاب عكس «كربلا» نگاه مى‏ كنى و بسان مادرت با شفیعان درگاه الهى به زمزمه مى ‏نشینى:

ـ آقاجون! قربونت برم. خانم جون! فدات بشم؛ مى‏ دونستم نگام مى‏ كنى، مى‏ دونستم جوابمو مى‏دى، مى‏دونستم هر كى صدات كنه، زود جوابش مى‏دى.

هوا كم كم روشن مى‏ شود؛ تاریكى غم نیز در میان سپیدى لبخند خانواده، محو مى‏ شود.


"لیلا اسلامی گویا"

برگرفته از کتاب داستان‏هایى از حضرت زینب(علیهاالسلام)، شهید احمد میرخلف‎زاده و قاسم میرخلف‎زاده.

تنظیم تبیان: گروه دین و اندیشه، هدهدی

بالای صفحه

آخرین نظرات کاربران تبیان

سيده شهلا م

سلام
خود من هم یكی از افرادی هستم كه پاهایم در سال 79 در اثر ترسیدن , فلج شد بطوری كه تمام حركت بدنم را از دست دادم و از طریق این ائمه مهربان شفای خود را گرفتم در اعیاد شعبانیه

پاسخ تبیان :

شنبه 12/2/1388-9:31

رضيه

زیبا و دلنشین بود

پاسخ تبیان :

شنبه 12/2/1388-0:6

omid ghasemipanah

سلام اتش زدید بر دلم
هر چه از این خاندان بگوئید کم است
خدا خیرتان بدهد
التماس دعا

پاسخ تبیان :

پنج شنبه 10/2/1388-13:44

ناشناس

سلام چقدر قشنگ بود .قربون حضرت زینب برم .واقعا انتخابتون به جا بود .از خدا میخوام خدا مشکلات شما رو که با این نوشته ما رو آروم کردید/ همین حالا رفع کنه.

پاسخ تبیان :

پنج شنبه 10/2/1388-3:10


موضوعات مرتبط: حضرت فاطمه زهرا (س)، امامزادگان (ع)، اشعار شعرا و شاعران دیگر ، دیوان اشعار
برچسب‌ها: ولادت حضرت زینب, زینب کبری, حضرت زینب, اشعار حضرت زینب
[ سه شنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۳ ] [ 1:40 ] [ حمیدرضا فاطمي ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

==============
گرخسته گشته ای زغم ورنج عالمی
شعـری بخـوان ز دفتـر اشعـارفاطمي
==============
شعر دارای حقوق و مالکیت معنوی است که صرفاً تعلق به شاعر آن دارد .

لطفاً هنگام کپی کردن اشعار ، حتماً نام شاعر یا آدرس وبلاگ را قید نمایید . با تشکر

حمیدرضا فاطمی
لینک های مفید